اما اين بار كه اشك يه چشمان من و كسي كه پيشم نشسته بود جاري شد. ديدم بيان كردم خيلي لازم است.
صداي امريكا بود. شبكه ي ماهواره اي معروف. صحنه ي اول دختري را نشان مي داد كه با صورتي خونين و مالين داخل يك ماشين پليس نشسته بود. مردم فيلم سينمايي نگاه مي كردند.
بعد جوان غير زنده اي بود كه چهار حرامزاده به نمايش گذاشته بودند. مردم استقبال خوبي كرده بودند. واكنششان مثل فيلمهاي غم انگيز هندي بود. سري تكان مي دادند يا بي تفاوت مي گذشتند. مثل تمام چيزهايي كه نخواستند ببينند.. جواني كه مرده بود روحش و شايد جسمش.
سومين نمايش فقط يك بيننده داشت. فيلم بردار. فقط مي خواست سوه اي داشته باشد.
كمي احساس داشته باش فقط همين.
مي دانم كه مي گوييد : چه سلامي؟ چه عليكي؟
بين خودمان بماند كه چه كرده اند و مي كنند با برادر و خواهرمان؟ آبروي ميهنمان را دارند مي برند.
آفتابه و لگن به گردنش آويزان كردند؟ خوب به غير از اين هم چيزي ندارند. لباس ذاتشان است. همين به تن روحشان است. صورت مادرت را، خواهرت را پاره ي تنت را خونين و مالين كردند. دلشان به همين خوش است. بگذار بزنند. خوب خيلي سوز دارد كه اين همه بزنند و با يك كلمه تار و پودشان به هم بريزند.
بزن باران بزن كه...
مي كشم مي كشم آن كه برادرم كشت. يعني حواستان باشد كه زيادي تند نرويد. يعني بزنيد مي زنيم. اما نه اينكه دست به بدن كثيفتان بزنيم. زخم به دل زشتتان مي زنيم
روزی عقابی با خودش فکر کرد مه چرا با این همه جلال و شکوه و عظمت و با اینکه سلطان آسمان است بیش از 30 سال زنده نیست و یک کلاغ با آن همه پلیدی و زشتی و پلشتی باید این همه عمر کند؟
پس به راه افتاد و به سراغ کلاغ رفت و از او خواستار پاسخی شد.
کلاغ گفت دلیل این است که تو همیشه در اوجی و بلند پروازی می کنی و آن بالا ها بادهای خطرناک و مضر زیاد است اما من همیشه ساکنم و نهایتا از یک بام به بام دیگر بروم. بیا سفره ی من راببین که این همه سال مرا زنده نگه داشته. سپس به ته باغی رفتند و به عقابگفت اگر می خواهی مثل من باشی باید از اینها بخوری.
اما عقاب با یک نگاهو بویی که به مشامش خورد به خودش و آسمانی که در آن پرواز می کرد بالید و به کلاغ گفت اینها ارزانیت. سپس اوج گرفت و در آسمان محو شد.
(بر اساس شعر عقاب از دکتر پرویز خانلری)
اینرا برایعقابهایی نوشتم که سود ومنفعت شخصی خودشان را یا همانگندی که درش زندگی می کنند به جامعهو میهنشان تزجیح می دهند.چهعقابهاییمثل باطبی و محمدی (روحش شاد) و زر افشان داریمو چه عقابها که در تاریخ از آنها عبرت آزادگی آموختیم تا امروز آزاده باشیم و در اوج.
چه بهتر که در معرض بادهای خطر ناک باشی و در اوج ولی در زباله دانی نباشی و پست کهدر کنجی آرام بنشینی تا زنده بمانی.
آزاد باشید