بمانم و ببینم که گاهی شاه نامه ای و گاهی ماهی سیاه کوچولو را در خودت جا می دهی. نباشم و نبینم که در بزرگ ترین تجمع خواننده گان ات٬ کسانی دنبال نوار فریدون فروغی می گردند و پوستر دی کاپریو.
پشت کنکوری های ساده که به جرم داشتن احتیاج باید برای خریدن یک کتاب به اندازه ی قیمت همه ی کتاب های بزرگ علوی پول بدهند.
نمایش گاه کتاب بود. اما به خود خدا قسم که دیدم پسری را با یک سی دی به دست اش٬ "مسعود کیمیایی ـــ قیصر".
کودک زیبایی که کتاب خواست٬ سیلی خورد. آری سیلی خورد. از چه کسی؟ خیلی بی حیایی ست اما پدرش.

چه خوب و دوست داشتنی که هر روز کنار کسانی باشی که دوستشان داری: برادران و خواهران ات.حیف شد که تمام می شود. گرچه انتظار کشیدن برای نمایش گاه کتاب را هم دوست دارم. لذت می بری که به پدری کمک کنی برای فرزندش کتاب بخرد. کسی را با یک نویسنده آشنا کنی. با کسی در مورد کتاب حرف بزنی. چه خوبه که کتاب باشه.
انتظار آمدن نمایش گاه را دوست دارم. اما اظطراب این که سال بعد این موقع نمایش گاهی باشد یا نه را هیچ کس دوست ندارد.
بیست و یکمین نمایشگاه بین المللی کتاب تهران: کتاب برابر آگاهی و آگاهی برابر آزادی.